زاغان از محمد رضا شفیعی کدکنی
آنک شبِ شبانهی تاریخ پر گشود 
آنجا نگاه کن
انبوهِ بیکرانهی اندوه!
اوه!
زاغان به رویِ دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به رویِ مزرعه، زاغان به رویِ باغ
زاغان به رویِ پنجره، زاغان به رویِ ماه
زاغان به روی آینهها،
آه!
از تیره و تبارِ همان زاغ
کش راند از سفینهی خود نوح
اندوه بیکرانه و انبوه.
زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف
زاغان به روی موسیقی و شعر
زاغان به روی راه
زاغان به روی هر چه تو بینی
از نور تا نگاه!
محمدرضا شفیعیکدکنی
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 20:51 توسط جمیله سفره کبود
|